من با شیطان معامله کردم..
او همه چیزش را به من داد و من رویاهایم را به او..
بیچاره شیطان که جز اندوه چیزی بدست نیاورد..
چشمانش طوفان زده بود..
تنهایی من دلش گرفته
دلش برای روزهای تنهاییش تنگ شده
دلش برای من هم تنگ شده
برای روزهایی که من بودم و تنهایی ام
از هستی بره کوچولو
خدا پایش لغزید
من به رویش نیاوردم...
با شرم به من نگاه کرد
و من...
شبی که می رفتی را به خاطر داری؟
من که گفته بودم..
من که خدا بودم..
تو گفتی که باز می گردم.. گفتی پس از یک عمر باز می گردم...
خدا گفت..
من که بهت گفته بودم دیگه بر نگرد...
اما
من بر گشتم..
نگاهت را برایم معنی کن ..
من به چشمانت بی اعتمادم.
باز خدا پای گلایه هایش را از طاقت من فراتر گذاشت..
من و او تنهاییم اما خدا بهانه هجده سالگی هایش را می گیرد..
خدا با بی تفاوتی به من نگاه کرد و گفت:
مرگ تو را پیش من آورد
باید مرا می دیدی تا باورم کنی؟؟
باز بغض کرد و گفت :
چرا مرا به دنیای تاریکی و تنهایی فرستادی؟؟
مگر من به اندازه برای تو کافی نبودم ؟؟
مگر من خدا نبودم؟؟
با بغض گفت : من بهانه ی هجده سالگی هایم را می گرفتم..
بهانه های تو را..
خدا می گفت: هجده سال پس از ازل معشوقه ی آفریده ی خود شد
من بهانه ی تو را می گرفتم..
و باز می رفت
زندگي من پر شده از روزهای همیشگی..
خدا این را گفت و با من قهر کرد و رفت
هنگام رفتن داد زد: من دیگر بازی نمی کنم..
و
آرام آرام گریه می کرد و می رفت
و من مبهوت خدا که باید دلداریش می دادم..
دامون نصیرتاجی
من و خدا امروز در بهشت قدم می زدیم
تنها بودیم
و خدا از دلتنگی هایش می گفت
از تنهایی هایش و بی من بودن هایش
که من او را در دنیای تاریکی فراموش کرده بودم و او با رویاهایش منتظر مانده بود
بر سر راه ابدیت تا من بیایم و او خود را باز بیابد
من و خدا دلتنگ هم بودیم...
دامون نصیرتاجی
وقتی چشمهایم را باز کردم خدا کنارم نشسته بود و با اشتیاق به من نگاه می کرد
اینجا بهشت است
من و خدا اینجا تنهاییم
از او پرسیدم ، پس حوریان عریانت کجایند؟
گفت: با وجود من دیگر نیازی به فاحشه های بهشت نداری
و من
تا همیشه خود را با خدا ارضا میکردم..
دست نوشته های یک مرده
هدی صابر آخرین مرد مقاوم به دنیای تاریکی رفت
جایی که هیچ گاه از آن باز نخواهد گشت
من او را دوست داشتم
لطفا او را زنده کنید..
وقتی غولها آواز سر میدن ملکه غولها از دریاچه غولها بیرون میاد و میگه آرزو کن...
ولی من هیج کدوم از آرزوهامو یادم نمیاد...
راستی کسی یادش مونده من چه آرزویی داشتم؟؟؟
آخرین قرارمون یادته؟
همون که زیر بارون بود
همون که ده صبح بود
همونی که هیچ کس ازش خبر نداشت جز من و تو و خدا
همون که هیچ وقت نیومدی...
قول میدم هیچ وقت اون جوری که فکر میکنی نبوده...
سلام خوشبختی
من خوشبختم
هر روز بهتر از روز پیش
من منم
اگر چه بی پروا
و گر چه رسوایم
من همیشه تنهایم
برای شنیده شدن سکوت را بر گزیدم
و شاید روزی
برای دیده شدن رفتن را..
از هستی کوچولو
خواب دیدم قیامت شده است. هر قومی را داخل چالهای عظیم انداخته و بر سر هر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چالهی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگماردهاند؟»
گفت: «میدانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.» خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به ته چاله باز گردانیم!
این مطلب از خودم نیست ولی خیلی جالب بود که نوشتمش..
روزها به دیوار کوچهای اتاقم می خورم
راه خانه را با خیالت پیدا می کنم
من نگاهت را با همه ی سادگیش به یغمای رویا می برم...
و من کوچه های اتاقم را هر روز سر در گم تو می گردم..
که تو می روی و من از دست خود می روم..
تلو تلو می خورم با روبان سیاه روی چشم
مثل یک سیاهمست به آسمان می خورم.
کوچه پس کوچه های اتاقم را پرسه می زنم و به خانه نمی رسم..
خانه هنوز چشم به راه من است
اما من
هرگز به خانه نمی رسم..
انگشتانم خرد شده اند..
هر روز لپ تاپم را توی صورتم خرد می کنم..
الان هفته هاست که نخوابیده ام.. ای کاش همه رفتارهایم غریزی بود..
متوجه نمی شوم که چرا شاگرد مکانیک هر روز زیر ماشین می رود و نمیمیرد..
هر شب فال می گیرم با قهوه تلخ و نه می آید.. شاید امشب هم نیاید...
و شبهای دیگر..
من دیروز از مرگ برگشتم...
وقت برگشتن یادم رفت احساسم را بیاورم...
حال مانده ام بی دل چه کنم..
وقتی که رفتی من هم از دست خود رفتم.
که من آتش تو را گرفتم...
این یک اعتراض سبز اجتماعیست...
خواهش میکنم کپی نکنید...!
جرات اینو ندارم برگردم و به پشت سرم نگاه کنم
اونجا سالهای جوانی پدرم با حماقتهای من ترکیب شده
و رویاهای مادرم ..
اما من هنوز سبزم..
سوگند میخورم
از سبزهای سبزم یک قدم عقب ننهم
که نبض لجبازیهایم رگ بی خیالیها را پاره کرده..
که من سبز ایستاده ام...
که ما سبزیم...
زنان وارثان تاریخند...وارثان درد..
این هنگامه با زنان پایان می گیرد...
سوگند به تنهایی مادرانی که شبهای بیراهه را تا فرداهای بی نفس با لالایی ِ انتظار خاک خفتگان خود را می کشند...
این بار این هنگامه با مادران پایان می گیرد...