تبليغاتX
بازداشتگاه
اندیشه

من با شیطان معامله کردم.. 

او همه چیزش را به من داد و من رویاهایم را به او..

بیچاره شیطان که جز اندوه چیزی بدست نیاورد..

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 0:2 قبل از ظهر  توسط دامون  | 
 

چشمانش طوفان زده بود..

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 10:29 بعد از ظهر  توسط دامون  | 
 

تنهایی من دلش گرفته
دلش برای روزهای تنهاییش تنگ شده
دلش برای من هم تنگ شده
برای روزهایی که من بودم و تنهایی ام

از هستی بره کوچولو

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 10:21 بعد از ظهر  توسط دامون  | 
 

خدا پایش لغزید

من به رویش نیاوردم...

با شرم به من نگاه کرد

و من... 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم مهر 1390ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط دامون  | 
 

شبی که می رفتی را به خاطر داری؟

من که گفته بودم..

من که خدا بودم..

تو گفتی که باز می گردم.. گفتی پس از یک عمر باز می گردم...

خدا گفت..

من که بهت گفته بودم دیگه بر نگرد...

اما

من بر گشتم..

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1390ساعت 0:20 قبل از ظهر  توسط دامون  | 
 

نگاهت را برایم معنی کن ..

من به چشمانت بی اعتمادم.

باز خدا پای گلایه هایش را از طاقت من فراتر گذاشت..

من و او تنهاییم اما خدا بهانه  هجده سالگی هایش را می گیرد..

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت 8:9 بعد از ظهر  توسط دامون  | 
 

خدا با بی تفاوتی به من نگاه کرد و گفت:

مرگ تو را پیش من آورد

باید مرا می دیدی تا باورم کنی؟؟

باز بغض کرد و گفت :

چرا مرا به دنیای تاریکی و تنهایی فرستادی؟؟

مگر من به اندازه برای تو کافی نبودم ؟؟

مگر من خدا نبودم؟؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 11:51 بعد از ظهر  توسط دامون  | 
 

با بغض گفت : من بهانه ی هجده سالگی هایم را می گرفتم..

بهانه های تو را..

خدا می گفت: هجده سال پس از ازل معشوقه ی آفریده ی خود شد

من بهانه ی تو را می گرفتم..

و باز می رفت

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 12:1 بعد از ظهر  توسط دامون  | 
 

زندگي من پر شده از روزهای همیشگی..

خدا این را گفت و با من قهر کرد و رفت

هنگام رفتن داد زد: من دیگر بازی نمی کنم..

و

آرام آرام گریه می کرد و می رفت

و من مبهوت خدا که باید دلداریش می دادم..

دامون نصیرتاجی

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط دامون  | 
 

من و خدا امروز  در بهشت قدم می زدیم

تنها بودیم

و خدا از دلتنگی هایش می گفت

از تنهایی هایش و بی من بودن هایش

که من او را در دنیای تاریکی فراموش کرده بودم و او با رویاهایش منتظر مانده بود

بر سر راه  ابدیت تا من بیایم و او خود را باز بیابد

من و خدا دلتنگ هم بودیم...

دامون نصیرتاجی

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 11:47 بعد از ظهر  توسط دامون  | 

 

وقتی چشمهایم را باز کردم خدا کنارم نشسته بود و با اشتیاق به من نگاه می کرد

اینجا بهشت است

من و خدا اینجا تنهاییم

از او پرسیدم ، پس حوریان عریانت کجایند؟

گفت: با وجود من دیگر نیازی به فاحشه های بهشت نداری

و من

تا همیشه خود را با خدا ارضا میکردم..

دست نوشته های یک مرده

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1390ساعت 1:43 بعد از ظهر  توسط دامون  | 
 

هدی صابر آخرین مرد مقاوم به دنیای تاریکی رفت

جایی که هیچ گاه از آن باز نخواهد گشت

من او را دوست داشتم

لطفا او را زنده کنید..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 11:52 بعد از ظهر  توسط دامون  | 
 

ناصر حجازی به دنیای تاریکی رفت

جایی که هیچگاه از آنجا باز نخواهد گشت

من دوستش داشتم ،

 لطفا او را زنده کنید...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 1:48 بعد از ظهر  توسط دامون  | 
 

وقتی غولها آواز سر میدن ملکه غولها از دریاچه غولها بیرون میاد و میگه آرزو کن...
 

ولی من هیج کدوم از آرزوهامو یادم نمیاد...
 

راستی کسی یادش مونده من چه آرزویی داشتم؟؟؟

+ نوشته شده در  جمعه نهم اردیبهشت 1390ساعت 12:26 بعد از ظهر  توسط دامون  | 
 

آخرین قرارمون یادته؟

همون که زیر بارون بود

همون که ده صبح بود

همونی که هیچ کس ازش خبر نداشت جز من و تو و خدا

همون که هیچ وقت نیومدی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم فروردین 1390ساعت 0:56 قبل از ظهر  توسط دامون  | 

قول میدم هیچ وقت اون جوری که فکر میکنی نبوده...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 2:21 قبل از ظهر  توسط دامون  | 

سلام خوشبختی

من خوشبختم

هر روز بهتر از روز پیش


+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم فروردین 1390ساعت 2:31 قبل از ظهر  توسط دامون  | 
 

من منم

اگر چه بی پروا

و گر چه رسوایم

من همیشه تنهایم

برای شنیده شدن سکوت را بر گزیدم

و شاید روزی

برای دیده شدن رفتن را..

از هستی کوچولو

+ نوشته شده در  جمعه ششم اسفند 1389ساعت 0:14 قبل از ظهر  توسط دامون  | 
 

خواب دیدم قیامت شده است. هر قومی را داخل چاله‏ای عظیم انداخته و بر سر هر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‏ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده نگهبان نگمارده‏اند؟»
گفت: «می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.» خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود بهتر از هر نگهبانی لنگش کشیم و به ته چاله باز گردانیم!

این مطلب از خودم نیست ولی خیلی جالب بود که نوشتمش..

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 10:26 بعد از ظهر  توسط دامون  | 
 

روزها به دیوار کوچهای اتاقم می خورم

راه  خانه را با خیالت پیدا می کنم

من نگاهت را با همه ی سادگیش به یغمای رویا می برم...

و من کوچه های اتاقم را هر روز سر در گم تو می گردم..

که تو می روی و من از دست خود می روم..

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم بهمن 1389ساعت 1:20 قبل از ظهر  توسط دامون  | 
 

تلو تلو می خورم با روبان سیاه روی چشم

مثل یک سیاهمست به آسمان می خورم.

کوچه پس کوچه های اتاقم را پرسه می زنم و به خانه نمی رسم..

خانه هنوز چشم به راه من است

اما من

هرگز به خانه نمی رسم..

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 3:57 قبل از ظهر  توسط دامون  | 
 

انگشتانم خرد شده اند..

هر روز لپ تاپم را توی صورتم خرد می کنم..

الان هفته هاست که نخوابیده ام.. ای کاش همه رفتارهایم غریزی بود..

متوجه نمی شوم که چرا شاگرد مکانیک هر روز زیر ماشین می رود و نمیمیرد..

هر شب فال می گیرم با قهوه تلخ و نه می آید.. شاید امشب هم نیاید...

و شبهای دیگر..

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 0:15 قبل از ظهر  توسط دامون  | 
 

من دیروز از مرگ برگشتم...

وقت برگشتن یادم رفت احساسم را بیاورم...

حال مانده ام بی دل چه کنم..

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم آذر 1389ساعت 10:3 بعد از ظهر  توسط دامون  | 
 

وقتی که رفتی من هم از دست خود رفتم.

که من آتش تو را گرفتم...

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم آذر 1389ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط دامون  | 
 

این یک اعتراض سبز اجتماعیست...

خواهش میکنم کپی نکنید...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 7:15 بعد از ظهر  توسط دامون  | 

جرات اینو ندارم برگردم و به پشت سرم نگاه کنم

اونجا سالهای جوانی پدرم با حماقتهای من ترکیب شده

و رویاهای مادرم ..

اما من هنوز سبزم..


+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم شهریور 1389ساعت 7:57 بعد از ظهر  توسط دامون  | 
 

من در باد گم شده بودم...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مرداد 1389ساعت 9:31 بعد از ظهر  توسط دامون  | 
هر که در این سرا وارد شد نانش دهید و از ایمانش مپرسید....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 0:37 قبل از ظهر  توسط دامون  | 
 

سوگند میخورم

از سبزهای سبزم یک قدم عقب ننهم

که نبض لجبازیهایم رگ بی خیالیها را پاره کرده..

که من سبز ایستاده ام...

که ما سبزیم...

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 8:23 بعد از ظهر  توسط دامون  | 
 

زنان وارثان تاریخند...وارثان درد..

این هنگامه با زنان پایان می گیرد...

سوگند به تنهایی مادرانی که شبهای بیراهه را تا فرداهای بی نفس با لالایی ِ انتظار خاک خفتگان خود را می کشند...

این بار این هنگامه با مادران پایان می گیرد...  

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط دامون  |